تبليغاتX
نوشته هایی از جنس من
تنها من می نویسم ,از خاطرات و روزمرگی هایم که در آن فرو رفته ام.
از پنجره اتاقم به بیرون نگاه می کنم....بوی نم باروون با صدای نی استاد علیزاده عجین شده....چه حالی دارد این روزا....این روزها عجیب بوی غریبی می دهد...این روزا انگاری یه جورایی نبودنت رنگ تازه ای گرفته...انگار این بارون گرد و خاک روی نبودنت را شسته و من باز پر رنگ تر از قبل نبودنت را حس می کنم.....

تو نیستی و من بیخودی توی این خیابان ها قدم می زنم...به خیالم شاید هنوز توی همین خیابان قدم بزنی و من پشت دیواری قایم شوم و از دور قدمهایت را نگاه کنم و بو بکشم عطر نفسهایت را....

تگاه کن من به کجا رسیده ام...خواستم تنها بنویسم از خودم...اما انگاری وجودت به وجودم وصله خورده است....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

یه دختر ۲۵ ساله رو می یاره روی سن و بهش میگه : دوست داری بدونی اون خانواده ای که این قلب رو بهت هدیه داده کیه؟؟

دختره بغض می کنه و میگه : آره...بهش میکروفون رو می ده و می گه که برو تو این جماعت سالن دنبالش بگرد...دختره تند تند پلک می زنه که اشکاش بیشتر از این جاری نشه...دستش رو گذاشته رو قلبش و میگه: نمی تونم...ولی می دونم که یه دختر ۲۸ ساله بوده که قلبشو به من دادند...

از گوشه سالن صدای هق هق می شنویم...همه سرمون رو بر می گردونیم...یه خانمی داره گریه می کنه...دختره که می بینتشون حسابی بغض می کنه و میره طرفشون....

خانمه از جاش بلند می شه و دختره رو بغل می کنه و سرش رو می ذاره رو سینه دختره...

و این صدای تپش چه صدای دلنشینی ست که این چنین انسان را به هیاهو در می یاره....با خودم می گم صدای تپش های قلبه تو چه بی صبرانه با این زندگی من عجین شده اما تو هنوز نیامده ای...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/30ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط سپیده  | 

اینجا رو باز کردم فقط فقط برای خودم و نه برای تو...اینجا رو باز کردم برای خالی شدن از فکر نبود تو و برای روزمرگی هایم که در آن غرق شدم.

هر آدمی یه بوی خاصی می ده..یه بو که فقط ماله خوشه...و اینجا تموم کلمات بوی من رو می دن و اینجا همه چیز از جنس من است و گه گاهی هم بوی ناب دلتنگی نبودت و با بوی تنم عجین می شود...

اما مطمئن باش من تنهایم و تنها می نویسم

پس سلام.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/07/30ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط سپیده  |