تو نیستی و من بیخودی توی این خیابان ها قدم می زنم...به خیالم شاید هنوز توی همین خیابان قدم بزنی و من پشت دیواری قایم شوم و از دور قدمهایت را نگاه کنم و بو بکشم عطر نفسهایت را....
تگاه کن من به کجا رسیده ام...خواستم تنها بنویسم از خودم...اما انگاری وجودت به وجودم وصله خورده است....
دختره بغض می کنه و میگه : آره...بهش میکروفون رو می ده و می گه که برو تو این جماعت سالن دنبالش بگرد...دختره تند تند پلک می زنه که اشکاش بیشتر از این جاری نشه...دستش رو گذاشته رو قلبش و میگه: نمی تونم...ولی می دونم که یه دختر ۲۸ ساله بوده که قلبشو به من دادند...
از گوشه سالن صدای هق هق می شنویم...همه سرمون رو بر می گردونیم...یه خانمی داره گریه می کنه...دختره که می بینتشون حسابی بغض می کنه و میره طرفشون....
خانمه از جاش بلند می شه و دختره رو بغل می کنه و سرش رو می ذاره رو سینه دختره...
و این صدای تپش چه صدای دلنشینی ست که این چنین انسان را به هیاهو در می یاره....با خودم می گم صدای تپش های قلبه تو چه بی صبرانه با این زندگی من عجین شده اما تو هنوز نیامده ای...
هر آدمی یه بوی خاصی می ده..یه بو که فقط ماله خوشه...و اینجا تموم کلمات بوی من رو می دن و اینجا همه چیز از جنس من است و گه گاهی هم بوی ناب دلتنگی نبودت و با بوی تنم عجین می شود...
اما مطمئن باش من تنهایم و تنها می نویسم
پس سلام.