تبليغاتX
روزمرگي ها

 

عکس تزیینی است

 

آن طور که شناسنامه ام می گوید امروز زاده شدم بیست وپنجمین روز از پنجمین ماه سال در نخستین سال جنگ وحشی هشت ساله که تمام چیزمان را به تاراج برد

 در منطقه ای درجنوب شهر، راه آهن ، بیمارستان بهارلو

اما آن طور که مادرم می گفت بیست وسوم مرداد روز تولدم بوده است میانه گرما وآنقدر کوچک بوده ام که همه فکر کرده بودند زنده نمی مانم وتنها آن دکتر پیر به نگرانی های پدر و مادر خند یده بود وگفته بود نگران نباشید

از من هم قوی تر است!

یادش به خیر مادر!

هروقت خیلی دلش برایم غنج می رفت می گفت:"نگاش کن انگار نه انگار که همان بچه کوچکی که فکر می کردم زیر سنگینی های این دنیا دوام نمی آورد وهمان اول راه می رود؛ است وبعد یواشکی اسفندی بر آتش  دود می کرد .

راست می گفت مادر انگار زاده شده بودم که بمانم وببینم هر آنچه  را که بارها آرزو کرده ام کاش زنده نبودم تا ببینم و..

امروز زاده شدم هرچند هیچ فرق نمی کند که کدام روز درست است آنچه مادر می گفت یا آنچه دفترچه کوچک قرمز رنگ می گوید اما ای کاش سرزمینم را یک بار لا اقل یک بار آن گونه ببینم که همیشه آرزویم است

یعنی می شود یعنی این عمرنامعلوم مجالم می دهد تا ببینم ایران را آنگونه که آرزویم است؟ آنگونه که آرزویمان است؟

ای کاش فرصتش رابیابم تا آنچه را هم که می خواهم ببینم

ای کاش

ای...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 23:55  توسط nafiseh zare kohan  | 

پیش از این ها باید می نوشتم  خیلی پیش تر

اما نه حالی برای نوشتن مانده ونه ...

وانتظار پاسخ یک دوست هم که مدتهاست قرار است برایم بنویسد را هم اگر به تمام بی حالی ها برای نوشتن اضافه کنی دیگر چیزی نمی ماند که با آن بتوانم بنویسم

اما باید می نوشتم از خداحافظی خاتمی وشروع دولت احمدی نژاد واز احساس دلتنگی که بر خلاف تمام دوستانم از رفتنش داشتم و اینکه به نظر من هرچند دوره خاتمی قابل دفاع نیست آن طور که بعضی دوستان می گویند اما آنقدر ها هم سیاه نیست به هر حال دوره خاتمی شاخه ای بود که در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد کشید اگرچه با تبر قطع شد...

 

وباید می نوشتم از آغاز به کار تاسیسات هسته ای اصفهان که تعجب و خشم سه کشور اروپایی را به دنبال داشت و حالا خدا می داند که چه بر سر پرونده ایران می آید وچه در انتظارمان است .

البته احتمالا پرونده به شورای امنیت سازمان ملل  ارجاع خواهد شد که به نظر بسیاری صاحب نظران خیلی خطر ناک است اما در یک نشریه خارجی خواندم که ایران خواهان ارجاع پرونده به شورای امنیت است چون قدرت چانه زنی بیشتری خواهد داشت اما هر چه فکر کردم نفهمیدم قدرت چانه زنی از چه دست خواهد بود؟؟

 

واز چیزی که باید همیشه از آن بنویسم  گنجی است وعبدالفتاح سلطانی  وهمسرگنجی  خانم شفیعی که دیگر بریده و من در تمام این مدت هیچ وفت صورت اورا پوشیده از اشک ندیده بودم  و خدا می داند که هر بار که عکس اورا می بینم تمام بدنم به لرزه می افتد و اینچنین است که باید گفت ای  آزادی چه رنجها که برای تو نکشیدم...

 

والبته باید می نوشتم از روز خبرنگار که به قولی دوستی "ای بابا وقتی درست در روز خبر نگار بی کار باشی ودنبال کار بگردی وقتی آنقدر امنیت شغلی نداشته باشی که مدام از این روزنامه به آن خبرگزاری واز آن خبرگزاری به فلان مجله وهفته نامه بروی  دیگر چه فرقی می کند که روزی به نام تو باشد یا نباشد کاش روزی به این نام نداشتیم اما در عوض کمی امنیت شغلی داشتیم!"

اما بایداعتراف کرد که حرفه خبرنگاری وروزنامه نگاری در کشور ما راه رفتن بر لبه تیغ است واگرچه در ابتدای دولت خاتمی یک دوره کوتاه شکوفایی روزنامه ها را داشتیم اما این رویا فقط سه سال طول کشید و بعد از آن هیچ گشایشی از کار فروبسته آزادی بیان ، قلم و امنیت شغلی وجانی روزنامه نگاران نشد و ما هنوز دوره می کنیم روز را وشب را!

 

اما هرچه می کنم بازهم دلم نمی آید این روز را به تمام دوستان روزنامه نگار وخبرنگارم تبریک نگویم  وباید به همه آنها گفت :هرچند که هیچ گاه طعم آزادی بیان و بی دغدغه فردانوشتن را نچشیدید اما روزتان مبارک!

 

طرح از: نیک آهنگ کوثر

 

دسته ای کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه آفتاب

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته

بحثی ممنوع

در ذهن

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 13:10  توسط nafiseh zare kohan  | 

امروز روزتو بود

امروز روزتو بود

ومن مانده ام که دیگر به چه کسی باید تبریک بگویم

این روز را

آخر دیگر تو نیستی

تو نیستی

تو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:31  توسط nafiseh zare kohan  | 

آنقدر شیطان بود وباشور وحرارت کار می کرد که کمتر کسی است که در کارخبر وسرویس سیاسی باشد و نشناسدش

آنقدر پرهیجان وبا نشاط دنبال خبرر می دوید که ...

نم دانم چطور حصارهای بلند اوین را تحمل خواهد کرد

مسعود باستانی دوست روزنامه نگارم را جلوی بیمارستان میلاد در حال تهیه خبر دستگیر کردند

من وهمه دوستان روزنامه نگار دعا می کنیم تا مسعود آزاد شود وباز هم با همان هیجان به کارش ادامه دهد

کاش آزادی سرودی می خواند

کوچک

کوچکتر از گلوگاه پرنده ای

حتی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:18  توسط nafiseh zare kohan  | 

 

 

دیروز سالگرد رهایی احمد شاملو بود

شاعری که به قول بهنود  کلمه بی او یتیم شد

شاعر کوچه ها وابراهیمی که در آتش سوخت،شاعر زنی به نام آیدا در آینه و .. برگرداننده زبان شازده کوچولو به زبان ما آدمیزادها تا بفهمیم که اهلی کردن یعنی چه هر چند که هنوز یک پای قضیه می لنگد وما هنوز نفهمیده ایم که چون مغازه ای نیست که دوست بفروشد ما مانده ایم بی دوست ....!

یادش گرامی باد

 

 

 

به جُست‌وجوی ِ تو

بر درگاه ِ کوه مي‌گريم،

در آستانه‌ی ِ دريا و علف.

به جُست‌وجوی ِ تو

در معبر ِ بادها مي‌گريم

در چارراه ِ فصول،

در چارچوب ِ شکسته‌ی ِ پنجره‌يي

 

که آسمان ِ ابرآلوده را

 

                             قابي کهنه مي‌گيرد

به انتظار ِ تصوير ِ تو

 

اين دفتر ِ خالي

                     تا چند

تا چند

        ورق خواهد خورد؟

*

جريان ِ باد را پذيرفتن

و عشق را

که خواهر ِ مرگ است

و جاودانه‌گي

                 رازش را

                           با تو در ميان نهاد

 

   پس به هيات ِ گنجي درآمدی:

 

بايسته و آزانگيز

                        گنجي از آن‌دست

  که تملک ِ خاک را و دياران را

                                         از اين‌سان

                                                          دل‌پذير کرده است!

*

   نام‌ات سپيده‌دمي‌ست که بر پيشاني‌ ِ آسمان مي‌گذرد

ــ متبرک باد نام ِ تو!

 

      و ما همچنان

دوره مي‌کنيم

شب را و روز را

هنوز را...        

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 13:19  توسط nafiseh zare kohan  |