تبليغاتX
روزمرگي ها

تو باز نیستی ومرگ بر هواپیما ...

 

یک هفته گذشت به همین راحتی

یک هفته است که دیگر غزل کوچولو‌ آرینِ آرمان و..پدرشان را ندیده اند وپدر ومادر افشار قریب خیرخواه و..صدای فرزندشان را نشنیده اند و...

 

حالا یک هفته از آن روز گذشته وتقریبا دعوا ها تمام شده وگناه قضیه آخر به گردن خلبان بیچاره افتاده که حالا دیگر نیست از خودش دفاع کند وبگوید که در آن لحظه کذایی چه رخ داده است؟

 

تنها بیانیه ای و..می دانم که این آخرین هواپیما نبود که به خاطر سهل انگاری سقوط کرد وآن همه خبرنگار تنها خبرنگارانی نبودند ونیستند که رفتند به خاطر...

 

 

 

 کریسمس است ، کسی زیر بال c-130...

چقدر چلچله توی خیال c-130...

کریسمس است ، همه حال و روزشان خوب است

چرا کسی خبر از این که حال c-130...؟

به افتخار خبرهای خوب ،می خواهیم

که توی گردن دنیا مدال c-130...

دو یادگاری خوب از خدا...یکی این شعر

و تکه تکه ی بالی که مال c-130...!

 

کریسمس است ، جهان دارد از خوشی حالا...

رسیده ایم به سال هزار و c صد و سی!

(حدیث لزر غلامی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 13:26  توسط nafiseh zare kohan  | 

بهنود در مقاله ای به تشریح اثر فیلم بر جامعه پرداخته وحتی اثر آن را گاهی بیش از چندین مقاله دانسته است  هرچه کردم نتوانستم از گذاشتنش در وبلاگ خودداری کنم مخصوصا وقتی که دیدم من هم مثل بهنود به یاداکبر گنجی افتادم ...

 

 

اول اینفیلم را ببیند تا سخنم واضح باشد. گاه اوقات تصوير کار صد مقاله می کندگاه اوقات تصوير کار صد مقاله می کند گاه اوقات تصوير کار صد مقاله می کند. چنان که وقتی بخواهند نوشته ای را مدح گویند، آن را به مثابه تصويری می دانند که در برابر چشم آدمی گشوده شده. کارتون هم همين کار را می کند مانند طنز که اگر کار خود خوب انجام دهد، با بزرگ کردن نقطه های ضعف، نکاتی را که می تواند در بزک های رايج مخفی بماند، در برابر چشمانمان قرار می دهد. انيمیشن ترکيبی از اين هر دوست و گاهی چنان کاربردی دارد که باورنکردنی است.

 

چند سال پيش به همت دوستی در تهران فيلمی انيميشنی ديدم از کارتون سايه ای. که با ساده ترين خطوط بلندتر فریادها بود. انگشتان دو دست را نشان می داد که سايه می ساختند و چون دوربين گشاده می شد متعلق به يک زندانی بودند که در سلولی انفرادی نگاه داشته شده، دست و پايش بسته و چشم بند به چشم داشت. دست ها و انگشتان به طرزی باورنگردنی به همراهی يک موسيقی خيره کننده، پرنده هائی می ساختند که پرواز می گرفتند. و تکثير می شدند. تا آن که ناگهان از چشمی[ دريچه مخصوص نظارت نگهبانان در سلول های انفرادی] چشم غريبه زندانی را در حال ساختن اين سايه ها ديد. خيال زندانی برملا شد. ريختند و او را بردند و شکنجه شروع شد. زندانی را خونين و بی رمق به سلول برگرداندند و او بعد مدتی با دستانش که در کيسه ای چپانده شده بود تا نتواند سايه بسازد، باز هم سايه پرندگان را ساخت. پرندگانی که اين بار گويا کيسه ای به سرشان بود و در داخل کيسه ای بال بال می زدند و سرانجام کيسه را به پرواز درآوردند. باز چشمی کار خود کرد.

 

انیمیشن سايه ها اين بار زندانی را زير سخت ترين و حيوانی ترين شکنجه ها نشان داد. و تاريکی همه جا را گرفت. اين بار وقتی سايه ها خواستند ساخته شوند، زندانی دست نداشت. و به آهنگی غم انگيز آشکارمی شد که نمی تواند ذهن خود را برای خود به نمايش بگذارد. به نظر می رسید که زندانی کارش همين سایه سازی است. و بی دست و انگشت، کاری نمی توانست کرد.

 

اما فيلم در لحظه ای باورنکردنی با سايه های از پرندگان دنبال شد که با انگشتان پا ساخته شده بودند. و از هياهو پيدا بود که پرندگان سايه ای دارند او را همصدائی می کنند و به پرواز در می آيند. زندانی موفق شده بود صدای خود را به سلول های ديگر هم برساند.

 

فيلمی که در اول اين مقاله نشانی دادم نيز همين روايت است به گونه ای ديگر. همه ساکنان آن خانه [سلول] ها به نوعی در آن فضاهای بسته خود را سرگرم می کنند جز يکی که او سر به ديوار می کوبد. می کوبد... می کوبد تا سرانجام ديوار فرومی ريزد و آبی آسمان و آفتاب نيروبخش به درون راه می يابد. اوست که بال می گيرد و به پرواز می رود. اما نجات خود، تنها منظور صاحب سر نيست. وقتی هوای آزاد را به درون فرستاد، سرمشقی شد و در آخر فيلم ديگر ساکنان خانه [سلول] هستند که دارند به ريتمی موزون سر به ديوار می کوبند.

 

من از اين فيلم دو پيام شنيدم. يعنی در ذهنم دو جمله تداعی شد.

 

هيچ آزادی بی هزينه به دست نمی آيد. يکی.

دوم : اکبر گنجی.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 10:16  توسط nafiseh zare kohan  | 

 

تقديم به دوستان خبرنگارم كه ديروز پرواز كردند ورفتند ...

 

غافلان

هم‌سازند،

تنها توفان

     کودکان ِ ناهم‌گون مي‌زايد.

هم‌ساز

سايه‌سانان‌اند،

محتاط  

  در مرزهای آفتاب.

در هياءت ِ زنده‌گان  

  مرده‌گان‌اند.

وينان

دل‌به‌درياافگنان‌اند،

به‌پای‌دارنده‌ی آتش‌ها

زنده‌گاني 

  دوشادوش ِ مرگ  

  پيشاپيش ِ مرگ

هماره زنده از آن سپس که با مرگ

و همواره بدان نام  

  که زيسته بودند،

که تباهي

از درگاه ِ بلند ِ خاطره‌شان

     شرم‌سار و سرافکنده مي‌گذرد.

کاشفان ِ چشمه

کاشفان ِ فروتن ِ شوکران

جوينده‌گان ِ شادی

     در مِجْری‌ آتش‌فشان‌ها

شعبده‌بازان ِ لبخند  

  در شب‌کلاه ِ درد

با جاپايي ژرف‌تر از شادی

در گذرگاه ِ پرنده‌گان.

در برابر ِ تُندر مي‌ايستند

خانه را روشن مي‌کنند.

و مي‌ميرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 17:54  توسط nafiseh zare kohan  | 

چقدر سخت است نوشتن از رفتن ونماندن

به قولی دیگر عادت کرده ایم که بروند وتنهایمان بگذارند آدمهای دیگر !

همیشه همین طور سخت وتلخ است .

رفتن آدمها وماندن با خاطراتشان وآثارشان جز دردناک ترین لحظات زندگی آدمی است و چقدر تلخ تر است اگر از دست بدهی کسانی را که دیگر همانندشان نباشد...

روزگاری آذر ماه را دوست داشتم اما چند سالی  است که دیگر دوستش ندارم از همان روز که داریوش فروهر وپروانه را به زور سر نیزه از ایران گرفتند و مخصوصا از آن روزش که مادر با تنی خسته از آن همه درد رفت وتنهایم گذاشت  آذر ماه  برایم دیگر نماد از دست دادن است.

هفته پیش بود که منوچهر آتشی رفت و  آسمان مهلت نداد و این هفته هم مرتضی ممیز ! پدر گرافیک ایران

به قول عزیزی هوا سرد شده مثل دل من !

از دست دادن آدمهایی که پیش کسوت بوده اند و سرمایه ای برای این مملکت سخت است سالیانی که به زور دشنه گرفتندشان از ما وحالا هم نوبت به آسمان رسیده است

نمی دانم باز هم می توانیم همچون ممیزها و آتشی ها ،فروهرها و... داشته باشیم یا نه

یعنی می شود ؟؟

یادت گرامی باد که ادا کردی دینت را به این وطن وفرزندانش

 متبرک باد نام تو

156387.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:48  توسط nafiseh zare kohan  |