تبليغاتX
روزمرگي ها
این شعر را در سایت کانو ن زنان ایرانی خواندم

ناگهان بر دلم نشست پری دریایی کوچک !

راستی چقدر پری دریایی اینگونه هست؟

 

پری دریایی برای عشق پرنس از همه چیز گذشت،

اما پرنس عروس دیگری برگزید،

قصر پدرم، پادشاه همه ی پری ها و دریا مردها را ترک کردم،

همان جایی که روی سنگهای مروارید گونه اش،

باغ جلبکهای سبز در اهتزاز بودند،

خواهرهای عزیزم

و دریای مهربان را پشت سر گذاشتم

برای عشق یک پرنس،

در ان طرف دریا روی خشکی ها

زبانم را ساحر ستاند

تا شربت جادو به من دهد

( و دریغا که دیگر هرگز اوازی دریایی نتوانم خواند)

دم-م شد دوپای ادمیزادان

تا بر روی انها برقصم و پایکوبی کنم

دردا که جز با خون و درد نتوانم رقصید

بهایی بیش از زندگی ام پرداخت کردم

تا او به من عشق بورزد.

پرنس عروس دیگری برگزید

و من هرگز این پایان را دوست نداشتم:

با هم شادی کنان زندگی کردند; پس من مردم.

اما سخنی دارم

با شما پری های دریایی امروزی

هرگز برای عشق پرنس ها،

از انچه هستید دست برندارید

کسی نمی داند، شاید او مرا با دمم بیشتر دوست می داشت.

... و پرنس می خواست که کفش را در پای سیندرلا امتحان کند

من واقعا ان شب نفهمیدم که دماغ مضحکی دارد

و او با لباسهای پر زرق و برقش خیلی جذاب تر به نظر می رسید

حتی یک ذره هم به اندازه ی ان شب به نظرم جذاب نمی رسد

خوب پس وانمود می کنم که این کفش خیلی برایم تنگ است.

 

شعرها از مجموعه اشعار کریستینا بارس از کتاب برای هفت ساله ها و بزرگترهاست.

 

ترجمه: مینا خانلرزاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:55  توسط nafiseh zare kohan  | 

نگین می گفت استاد آمد سر کلاس و برگه حضور وغیاب را از کیفش بیرون کشید صدایش را صاف کرد ومثل همیشه شروع کرد به خواندن اسامی دانشجویان

الهه احمدی؟ حاضر ، ...،نگین فیروزی ؟ حاضر

محمد حسن قریب ؟؟

کلاس ساکت شد همه سرها پایین بود

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت  وگفت:رحمت الله علیه و بعد با خودکار قرمز بر روی اسم قریب خط کشید

یعنی که دیگر نیست ، یعنی که باطل شد  ، یعنی دیگر تمام شد آن همه ...

چهلمین روز پرواز دوستان خبرنگارمان را تسلیت می گویم

می دانم آرزوی محالی است اینکه بگویم  کاش دیگرشاهد این حوادث نباشیم اما کاش می شد که دیگر شاهد این حوادث تلخ نباشیم کاش می شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 16:35  توسط nafiseh zare kohan  | 

برف می بارد

انگار

خدا هم

پرچم صلحش را پاره کردو بر زمین ریخت!

                                                           دوست عزیزم بهرام رحیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 13:33  توسط nafiseh zare kohan  | 

اول

سلام

رفته بودم سفر

خوب بودبرای جان وجسم خسته ام خیلی خوب

 

دوم

 

جلوی دانشگاه شلوغ بود

تمام اطراف دانشگاه را نیروی انتظامی محاصره کرده بود تا مبادا بشود تجمعی شکل داد

اما با این بادها نباید می لرزیدیم  باید برای اکبر گنجی کاری می کردیم دستها را به هم گره کردیم وبا مردم به سمت سر در دانشگاه به راه افتادیم

ماموران حمله ور شدند به پشت سرم نگاه کردم مامور محکم باتومش را بالا می برد وبر سر وشانه مرد فرو می آورد با ترس نگاهش کردم لبخندی زد:برو ، برو جلو

اما ..

نگذاشت ادامه دهم وشروع کرد به خواندن : ای ایران ای ...

و مامور محکمتر کوبید اما او ایستاده بود ومی خواند و فریاد می زد

...

بعد از تجمع دیدمش و اسمش را پرسیدم

گفت : منصور اوصانلو

دبیر سندیکای رانندگان اتوبوس!!!!

 

                                ***************************

 

نمی دانم چه بگویم  به قول نیما

گرچه می گويند می گريند روی ساحل نزديک

سوگواران در ميان سوگواران

قاصد روزان ابری

داروک

کی می رسد باران؟؟

 

به امید آزادی تمام زندانیان سیاسی و منصور اوصانلو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 14:18  توسط nafiseh zare kohan  | 

 

...خدایا میشه بغلم کنین

میخوام روشونه هاتون گریه کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 15:51  توسط nafiseh zare kohan  | 

اول

 دیشب شب یلدا بود

هرچند من مثل همیشه ساعت 12 خوابیدم وباز هم نفهمیدم که آن 5/2 دقیقه اضافی کجاست!!

 

 

 

 دوم

ابراهیم نبوی جایزه پرنس کلاوس را که به نام شاهزاده ای هلندی است از سوی يک بنیاد فرهنگی هلندی دریافت کرد.

همیشه گفته ام ابراهیم نبوی همانطور که در طنز چیره دست است در جدی نویسی نیز چیزی کم ندارد .

ابراهیم نبوی در متن سخنرانی خود از بدیها وزشتیهای دنیا  سخن گفته  اما هیچ چیز متن سخنرانیش به اندازه آخر آن تکان دهنده نیست آنجا که از اکبر گنجی نام برده است وکفته:

خانم ها، آقایان!

 می خواهم آخرین جمله گفتارم را به دوست عزیز و نویسنده زندانی هموطنم اکبر گنجی اختصاص دهم. می خواهم به خاطر همه کلماتی که از گنجی یاد گرفتیم، او را از یاد نبريم.

 

به امید دنیایی پر از آزادی که هيچ متفکری در آن زندانی نباشد. دنيائی که در آن گرسنه ای نباشد، نه کودک آفريقائی در سودان و نه اکبر گنجی در زندان. دنيای که در آن بمب نباشد نه در دست جورج بوش و نه در دست بن لادن. دنيائی که در آن صلح و رفاه برای همه باشد، هم برای بچه های فلسطين و هم برای بچه های اسرائیل. به امید دنيائی که آدم مجبور نباشد که اخبار آن را بالانس زده نگاه کند.

راستی مت کامل سخنان ابراهیم نبوی را می توانیددر روز آنلاین بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 11:58  توسط nafiseh zare kohan  |