همین جا ایستاده بودم
یا کمی آن سوتر
چه فرقی می کند همین جا کنار نشر چشمه بودم که زنگ زدی .
زنگ زدی تا حالم را بپرسی مثل همیشه .
صبحش با علی و مجتبی رفته بودید دادگاه انقلاب پیگیر احضاریه علی و خدا می داند چقدر خندیدیم وقتی از دادگاه تعریف کردی.
همین جا بود؟
چه فرقی می کند این جا باشد یا کمی آن طرف تر خیابا ن طویل ولیعصر و مقابل دانشگاه امیر کبیر!
مهم بودنتان بود
حالا امانشسته اید در قاب تصویر و می بینمتان تو را و بهاره را ،علی ها را ،مهدی را و حنیف را با پلاکاردهایی در دست..
اما حالا هر چقدر هم که صدایتان کنم جوابم نمی دهید ...
همین حوالی بود
چه فرقی می کند کریم خان باشد یا میدان سپاه
خانه امان بود ادوار ..
همان جا که هنوز چرغ بالکنش روشن است و وقتی از مقابلش عبور می کنی همان چراغ کوچک نویدت می دهد که نترس هنوز هستم ..
یعنی هنوز ما هم هستیم
همان جا که هم زمان با شاعت 9 شب قلندری می گفت:سازمان تعطیل است بروید بیرون و ما می خندیدیم که چه می گویی...
همان جا که عبدالله را ،مجتبی ، بهرام ،حبیب ، مرتضی ،آرش،سعید ،امیرو مسعود را کشان کشان بردند تا زندان ،که بازهم بگوییم اوین خوشبخت است با این زندانیانش که چه افتخاری بیشتر از این که مهمان چهاردیواری های نمور و کوچکت کسانی باشند که جمعی به هوایشان نفس می کشند هنوز و ملتی امیدوارند به حضورشان ..
همیشه

همه جاست
دلتنگی را می گویم
اصلا مگر می شود که نباشد این دلتنگی برای محمد که مظلومانه در قاب به سویی نامعلوم خیره است و معلوم نیست چه ها در دلش می گذرد.
می شود مگر برای شیطنتهای مهدی ، پر هیجان بودن علی ،سکوت حنیف ،خنده های مهربان بهارکه دستها را مقابل دهان می گرفت و ریز می خندید و برای علی وفقی که همه چیزش در درس خلاصه شده بود دلتنگ نشد.؟
مجالی می دهد غصه مگر وقتی به یاد عبدالله ، حبیب صبور ،بهرام ، مجتبی ،و مرتضی بیافتی و دوستان نادیده ات را ببینی که حالا در سلولی گرم تنها شاید نشسته اند ...
همین جا بود مقابل نشر چشمه که تو تلفن زدی
و حالا همین جا باز هم مقابل نشر چشمه است که روزنامه در دستم است و تو با بقیه بچه ها چه مظلومانه در قاب تصویر نشسته اید و پلاکارد در دست معصومانه به من نگاه می کنید..
حالا هرچقدر هم که صدایتان کنم جوابم نمی دهید..
پس از آن اما آقاي منتجبي همتي كردند و وبلاگي راه انداخته اند به نام شهروند امروز كه مطالب اين شماره و شماره هاي بعد در آن قرار خواهد گرفت. دوستاني كه مجله را نخريده اند و يا با دنياي مجازي ارتباط بيشتري دارند را به ديدن اين وبلاگ و البته خواندن مطالب دوستان كه به گمانم جذاب هم هست دعوت مي كنم .اين شما واين شهروند امروز.
می خواستم دیگر ننویسم :ما را به خاطر بیاور که تازه جوانی بیست و دو ساله بودیم ...
نمی خواستم .
اما امروز با دستگیری۶ عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که مقابل دانشگاه امیر کبیر متحصن شده بودند تا بانگ بیدار باش سر دهند نتوانستم ننویسم .
از همان ساعت ۶ صبح که محمد تلفن کرد مطمئن بودم که دستگیرشان می کنند چرا که فریادشان گوش فلک را کر کرده و خاری شده اند در چشمان مستبدان روزگارمان، که مگر۶ جوان چه می خواستند در آن گرگ ومیش سحر جز آزادی دوستانشان ودانشگاه ...
بچه های عزیز بانگ بیدارباشتان شنیده شده اگر گوشی برای شنیدن باقی مانده باشد و چشمی برای دیدن که زنده کردید یاد عزت را ،منوچهر را ،علی را ،احمد را و ...همه آنانی که در این هیجدهمین روز از چهارمین ماه سال در هزار توهای قدرت استبداد زده گم شدند...
برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سر دهیم /بیانیه شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت به مناسبت 18تیر
*****
حمله به ساختمان ادوار تحکیم وحدت
دستگیری اعضای تحکیم کافی نبود که با تیر و تفنگ به ادوار حمله کرده اند و گروگان گرفته اند نمی دانم کار به کجا می رسد اما انگار این ۱۸ تیر قرار است همیشه روز سیاه ما باشد ...
موذن زاده که اذان می گوید انگار روی دل آدم با چیزی نوک تیز خط می کشند ، آنجا که دربیات ترک (شور) می خواند و دلت در شور می زند ...
چشمانم را که می بندم خودم را می بینم با آن چادر سفید و گل های قرمز ریز ؛ جانماز ساتن کوچک سبز رنگم را که مدام از زیر پایم لیز می خورد زیر بغل زده ام و دنبال مادر که نمی دانم با آن دمپایی های ورنی مشکی چطور این قدر تند راه می رفت خودم را می کشم .
-مامان یواش تر پهلوم درد می گیره
-تند بیا الان از جماعت جا می مانم ...
می دوم دنبالش .زنها به صف ایستاده اند و همیشه آن جلو عذرا خانوم برای مادر جا گرفته تا کنار هم بنشینند ..اما من همیشه محکومم که آخر مسجد بنشینم.این را از همان اول عفت خانوم زنی که مسجد را جارو می زد گفت.
-بچه ها باید بروند آن ته بنشینند . معنی نداردکه !!! حواس ما را هم پرت می کنید .
و من همیشه آرزویم بود که آن جلو کنار دست مادر نماز بخوانم ،زیر چشمی نگاهش کنم و حمد و قل هووا... را که یادم داده بود بخوانم . اما نشد
می رفتم آن ته و اگر دوستانم ( اکرم واعظم ) هم با مادربزرگشان می آمدند ُ همان کنار پنجره آخر مسجد با هم نماز می خواندیم زیر چشمی به هم نگاه می کردیم و ریز می خندیدیم تا مبادا عفت خانوم بشنود ودعوایمان کند ...
جقدر حس خوبی داشتم بیرون که می آمدم با مادر
برگشتنه هم تند می دوید .
-بدو شام دیر میشه.
اما این بار سه نفری بودیممن و مادر و بابا که دستم را در دستان بزرگ وزبرش می گرفت و چه کیفی می کردم !
چه خوب بود ..
موذن زاده اذان می گوید ایستاده ام این بالا و شهر زیر پایم است .
حالا دیگر نه مادر هست که دنبالش کشان کشان خودم را بکشم و نه پدر که برگشتنه جانمازم را از دستم بگیرد تا لی لی کنم و از ته دل بخندم .
حالا خیلی چیزها عوض شده است .حالا مادر کنار همان مسجد در حیاطش خوابیده و پدر هم کیلومترها دورتر...ومن هنوز این جا ایستاده ام شهر زیر پایم است ، چراغ ها سوسو می زنند و تنها یک چیز فرقی نکرده است هنوز محکومم که آن ته بایستم و خیلی چیزها را نبینم هنوز هم خیلی ها دوست ندارند که نگاهشان کنم مبادا که ..
وهنوز هم نمی شود بگویم آخر من دوست دارم که ..

دو سه ساعتی می شود که توقیف شده است
هم میهن را می گویم ، روزنامه دوست داشتنی ام ..
داشتم صفحه را می بستم
تازه عکس نوشت را ریخته بودم که مریم صدایم زد :نفیسه نمی خواهد صفحه راببندی
-چرا؟
-روزنامه توقیف شد
مات ماندم،زیر پایم خالی شد ...
-الان خود آقای کرباسچی می آید و توضیح می دهد
وآمد وگفت ...
حیران ماندیم
نخستین بار نبود که این صحنه را می دیدم اما تلخ ترینش بود به گمانم..
دلم تنگ می شود برای کرکری هایی که باشگاه روشنفکران و احزاب برای هم می خواندند و گفته های روح وجواب های رضا ،برای محمدرضا و اقتراح های حزبی اش ،برای فرید با آن خنده های از ته دل و صفحه ای که کلی ذوق داشت منتشرش کند، برای مریم که هر روز باهم به دنبال سوژه برای صفحه بودیم.
دلم برای اعظم با خبرهای مجلسش،آقای منتجبی وآهنگ عجیب وغریب موبایلش،احسان و امیر و خنده هایشان،آقای قربانپور باآن دفترچه تلفن پر شماره اش ،برای سردبیر پر انرژی ام ،برای آقای شجاعی برای تلفن هایی که مدام به باشگاه می شد ،برای مریم با صفحه بی نظیر حقوقی اش،برای نوروزیان مهربان که مدام زارعان صدایم می کرد و...
دلم برای همه اشان تنگ می شود
اما چه اهمیتی دارد که امشب این همه دل تنگ شوند و..
مهم این است که روند دادرسی درست طی نشده حکم رفع توقیف الکی صادر شده مثل همه کارهای الکی که آدم های الکی انجام می دهند ..
امشب به اندازه همه دنیا دلتنگم ...
عزیزی امیدم می داد که ناراحت نباش ،امیدوار باش ُ به او که عزیز است نتوانستم بگویم اما شاید راست می گفت شاملو:
نه امیدی چه امیدی به خدا حیف امید
نه چراغی چه چراغی چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی چه سلامی هم خون تشنه هم
نه نشاطی چه نشاطی مگه راهش میده غم؟
....
این هم تابستان...


