تبليغاتX
روزمرگي ها

امروز بیست وپنجمین روز از پنجمین ماه سال است و من 26 ساله می شوم .

آمدن این همه راه کار ساده ای نبود چه آنکه ادامه اش هم چندان ساده و راحت نیست .

این بیست وششمین تابستان زندگی ام اگرچه با تلخی همراه شد اما   شیرینی روزهای میانه  مردادش به در کرد آن همه  تلخی را و حالا  باید بیست وششمین پاییز وزمستان  و بهار را از سر بگذرانم وبیست و هفتمین تابستان را به انتظار بنشینم .....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:10  توسط nafiseh zare kohan  | 

دیدار شد میسر و ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 9:39  توسط nafiseh zare kohan  | 

روزهاي تلخي را مي گذرانيم در قلب الاسد تابستان

روزهايي تاريك

هنوز نگران دوستان دربندمانيم كه خبر توقيف شرق هم علاوه مي شودبر اين همه تلخي

حديث توقيف روزنامه و رسانه ها داستان بسته شدن پنجره هايي است كه رو به آزادي بيان گشوده مي شوند .

ناراحتم براي دوستان عزيزم در شرق و خوب مي فهممشان که چه تلخ می گذرانند این دقایق و لحظه ها را

به قول مهدي

ما درد مشتريكم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 15:53  توسط nafiseh zare kohan 

 

 

بنفشه پشت میله ها دوباره در ۲۰۹

 

درخشش هزار و یک ستاره در ۲۰۹

 

طنین «زنده ام هنوز»، صدای «من نمرده ام»

 

شکستن سکوت یک هزاره در ۲۰۹

 

گلوله های آتشین برای مرگ تیرگی

 

نهان شده کنون به هر کناره در ۲۰۹

 

هوای درس و مدرسه، فضای کار و کارزار

 

دو سطر مشق پاره پاره پاره در ۲۰۹

 

خروششان خروش رود، صدایشان یکی سرود

 

خزان شکست، نغمه بهاره در ۲۰۹

 

دو آفتاب پر فروغ نهان به زیر چشم بند

 

سقوط شب فقط به یک اشاره در ۲۰۹

 

به امید آزادی دوستان در بندمان محمد هاشمی، علی نیکونسبتی،علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی ،حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی،  مرتضی اصلاحچی ، مجتبی بیات ، احمد قصابان، مجید توکلی، احسان منصوری و امیر یعقوبعلی  و البته آزادی همکار شجاعمان فرشاد قربانپور و دیگر روزنامه نگاران تحت فشار
14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:57  توسط nafiseh zare kohan  | 

می بینمشان نشسته اند کنار دیوار در آن سلول های گرم و کوچک که تنها وصفشان را شنیده ام با چراغ های همیشه روشنشان .

گوشه ای کز کرده اند لابد و مرور می کنند روزهای گذشته را .

چند بار چشمها را باز و بسته می کنند تا تصویر مادر و فرزند و همسر را به یاد بیاورند ...

صدایش چطوری بود ؟

قیافه اش ؟نه این شکلی نبود شاید؟؟

چقدر خسته اند ؟خدا می داند ..

به خطهای کشیده شده  بر دیوار نگاه می کنند و به یاد می آورند...

شبهای دم کرده که مرده را ماند در گورش تنگ وقتی در سلول باز وبسته می شود باز هم در دل می لرزند لابد که  "باز هم بازجویی و پاسخ به کارهای هرگز نکرده . و داستان اعتراف گیری  ...که اصلا می خواهیم دنیا نباشد اگر کاری به جز اعتلای وطن کرده باشیم "...اما که باور می کند ...

حالا احتمالا عبدالله در آن سلول تنگ و تاریک با آن  بیماری قلبی به نفس نفس افتاده وقیافه امیرو حمید را از ذهن می گذراند  و نمی دانم محمد  پسر صبور تحکیم  با آن دست دردی که گاه و بیگاه به سراغش می آمد چه می  کند ..

چه بر علی می گذرد که سه هفته از آن روزی که خندید و گفت" نور بالا می زنیم نه؟ " نشنیده ام صدایش را..

بهرام چه می کند ؟ حتما گوشه ای نشسته و مرغ سحر زمزمه می کند و نمی داند که این بیرون هم شجریان باز این نوا را می خواند

چقدر دلش می خواست کنسرت شجریان را ببیند ..

حنیف آرام و ساکت چه از سر می  گذراند ؟

 علی وفقی حتما در دل نگران درسهایش است و مهدی که از دست شیطنتهایش  امان نداشتیم  چه ساکت گوشه ای نشسته و به در آهنی خیره شده و..

مجتبی و مرتضی را بگو که تازه می خواستند تجربه کنند طعم خوش زندگی مشترک را و نوعروسانشان را بگو که چه چشم به راهند. حتما تا به حال هزار بار مرور کرده اند در دل لحظه دیدار را که بازجو وعده داده و بعد زیرش زده

اما بهار را بگو یگانه دختر تحکیم

چه شجاعانه پابه پای دیگر بچه ها حرکت کرد که ثابت کند این برابری لعنتی را که  معلوم نیست  چقدر دیگر  باید برایش بها داد تا واضح ترین واضحات ثابت شود

حدیث بهار دیگر است که اگر بچه ها در سلول های جدایشان گاه با مشتی و سوتی صدای یکدیگر رابه هم می رسانند و در هوا خوری ثانیه ای شاید هم را ببینند و از کنار هم بگذرند  اگرچه چشم بسته .

  بهار اما تنهاست 

می دانم اما هنوز هم با آن لجبازی همیشگی اش ایستاده است و زیر بار زور نمی رود ..یگانه دختر تحکیم

حالا شاید باد دیوانه در میان درختان قد افراشته اوین چرخ می خورد و گاهی سعی می کند از آن پنجره های آهنی کوچک به سختی خود را به بچه ها برساند وسلام ما را به گوششان زمزمه کند اما سنگینی می کند این بار روی دوشش که می شنود زمزمه می کنند..

ظلم ظالم ، جور صیاد آشیانم داده بر باد.....

                                                       ****

از مرجان   ،امید، سامان ،فرید و هادی هم می خواهم ترسیم کنند روزهای سخت دوستانمان را در آن چهاردیواری سر به فلک کشیده شرمسار :اوین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 13:31  توسط nafiseh zare kohan  |