تبليغاتX
روزمرگي ها
خدایا

آسان بودن دشوار است

آسانم کن

خداوندا

کلام تو بودن دشوار است

بارانم کن

خداوندا

آن نیستم که باید آنم کن ."            " ضیاء موحد"

 

پ.ن

خوشحالم که خانم مقدم آزاد شد.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:30  توسط nafiseh zare kohan  | 

خديجه مقدم را از همان زماني شناختم كه ميدان هفت تير شاهد تلخ ترين روز خود بود

روزي كه بسياري از دوستان و فعالان زن پس از بدترين برخورد فيزيكي بازداشت شدند.

همان روز كه عكس كشان كشان بردن دلارام اشكم را در آورد ومهندس موسوي به خانه بر نگشت .

نمي دانم چند روز پس از آن اتفاق بود كه ديدمش و در اولين ديدار چه بر دلم نشست مادر معنوي جنبش زنان .

بعدها در دستگيري بچه هاي تحكيم وحدت و ادوار در مقابل دانشگاه امير كبير با او بيشتر آشنا شدم وهمان جا بود كه تشكيل كميته مادران را پيشنهاد داد .كميته اي كه چه به جا بود و علاوه بر آرامش قلبي به مادران  چقدر ديد آنها را نسبت به فرزندانشان تغيير داد

                                   

                        

و حالا چهره خندان ،مهربان و قوي جنبش زنان در بازداشت است  وچه تلخ كه ديگر خانم مقدمي براي دلداري دادن ديگران نيست هرچند كه مثل او در ميان فعالان زن كم نيست .

                                  

آرزوي قوي ماندن براي خانم مقدم خنده دار است كه او خود منبع انرژي است پس تنها براي مادر خندان كمپين يك ميليون امضا  آرزوي آزادي دارم آرزويي كه اميدوارم بر آورده شدنش دير و دورنباشد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 17:12  توسط nafiseh zare kohan  | 

خدا گواه كه هر جا كه هست با اويم

                                        "حافظ" 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:59  توسط nafiseh zare kohan 

"یک روز قشنگ بارانی" راپس از آن که اندکی از مهمان بازی های سال جدید فارغ شدم خواندم وبا هر داستان کوتاهش دری به رویم گشوده شد وتصوری به من دست داد که قابل توصیف نیست.

انصاف باید داد که این۵داستان کوتاه امانوئل اشمیت که خانم شهلا حائری ترجمه اشان را بر عهده داشته است جذابتر ازآنند که که بتوان گفت.

زندگی زنانی که هر یک سرنوشتی جداگانه را سپری کرده اند و کسی چه می داند شاید زمانی که در خیابان و در حال قدم زدن از سویی به سوی دیگریم ویا می دویم که مبادا دیر به کارمان برسیم یکی از آن ها از کنارمان عبور کنند.

یا از کجا معلوم که یکی ازما شبیه آنها نباشیم وآینده ای شبیه به آنها در انتظارمان!

قشنگ ترین اتفاق فرهنگی ام در این یک نه روز گذشته از سال جدید همین کتاب کوچک ۱۰۰ صفحه ای بود که چقدر دوست دارمش.                             

راستی چه حواس پرتم که سال نو را به همه میهمانان این وبلاگ و عزیزانم تبریک نگفته ام

عزیزان دیده و ندیده ام سال نو مبارک.

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:42  توسط nafiseh zare kohan  |