
دو سه ساعتی می شود که توقیف شده است
هم میهن را می گویم ، روزنامه دوست داشتنی ام ..
داشتم صفحه را می بستم
تازه عکس نوشت را ریخته بودم که مریم صدایم زد :نفیسه نمی خواهد صفحه راببندی
-چرا؟
-روزنامه توقیف شد
مات ماندم،زیر پایم خالی شد ...
-الان خود آقای کرباسچی می آید و توضیح می دهد
وآمد وگفت ...
حیران ماندیم
نخستین بار نبود که این صحنه را می دیدم اما تلخ ترینش بود به گمانم..
دلم تنگ می شود برای کرکری هایی که باشگاه روشنفکران و احزاب برای هم می خواندند و گفته های روح وجواب های رضا ،برای محمدرضا و اقتراح های حزبی اش ،برای فرید با آن خنده های از ته دل و صفحه ای که کلی ذوق داشت منتشرش کند، برای مریم که هر روز باهم به دنبال سوژه برای صفحه بودیم.
دلم برای اعظم با خبرهای مجلسش،آقای منتجبی وآهنگ عجیب وغریب موبایلش،احسان و امیر و خنده هایشان،آقای قربانپور باآن دفترچه تلفن پر شماره اش ،برای سردبیر پر انرژی ام ،برای آقای شجاعی برای تلفن هایی که مدام به باشگاه می شد ،برای مریم با صفحه بی نظیر حقوقی اش،برای نوروزیان مهربان که مدام زارعان صدایم می کرد و...
دلم برای همه اشان تنگ می شود
اما چه اهمیتی دارد که امشب این همه دل تنگ شوند و..
مهم این است که روند دادرسی درست طی نشده حکم رفع توقیف الکی صادر شده مثل همه کارهای الکی که آدم های الکی انجام می دهند ..
امشب به اندازه همه دنیا دلتنگم ...
عزیزی امیدم می داد که ناراحت نباش ،امیدوار باش ُ به او که عزیز است نتوانستم بگویم اما شاید راست می گفت شاملو:
نه امیدی چه امیدی به خدا حیف امید
نه چراغی چه چراغی چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی چه سلامی هم خون تشنه هم
نه نشاطی چه نشاطی مگه راهش میده غم؟
....

