حالا دیگر نمایش افرا تمام شده است وشاید نوشتن از آن اندکی خنده دار به نظر آید اما با گذشتن مدتی از تماشای آن هرچه کردم دلم نیامد نانوشته از کنارش بگذرم .
افرا یا روز می گذرد نمایشی بود نوشته و کارگردانی شده توسط بهرام بیضایی با متنی ساده اما مونولوگ های درهم تنیده .
ساختار اجرای نمایش بیضایی روایت آدم های هر روزه محله ای قدیمی است که معلمی جوان ونیازمند به نام افرا و خانواده اش را در خود جای داده است و این اهالی آن محله قدیمی اند که روایت داستان را بر عهده دارند در حالی که در گوشه ای از سالن نویسنده نمایش به تماشای شخصیت های نوشته شده اش می پردازد...
افرا داستان مردمی است که یک شبه ودر چشم بر هم زدنی قهرمانشان را از عرش به فرش می آورند و بعد از این که می فهمند چه کرده اند با ندامتی کوتاه همه چیز را به راحتی فراموش می کنند ...
واین داستان ما ایرانی ها هم هست .
تئاتر بیضایی اما نکته برتردیگری هم داشت و آن بازی قوی بازیگرانش بود که انگشت به دهان نگاهت می داشت به خصوص آن پسر،برنا برادر افرا(محمدرضا زادسرور) که در قیاس با آنان که سن و سالی را در تئاتر گذرانده اند کم نیاورد و این همه میسر نمی شدمگر در سایه کارگردانی قوی به نام بیضایی.
اگرچه خیلی ها چندان از متن نمایش بیضایی خوششان نیامد اما به من چسبید ...
آن مونولوگ های سریع چنان در دلم جای خوش کرد که فراموش نمی کنمشان
آن جا را که مادر با غم تمام گفت:غصه نمی خورم غصه مرا می خورد
ویا آن جا را که چه راست گفت دوچرخه ساز قصه وقتی از شاگردش نقل کرد: اوسا واقعندش هیچکدوم ما مال این جا نیستیم ..
یه کم دیرتر ،یه کم زودتر، هرکدوم از به جایی اومدیم .دیگه کی می دونه کی مال کجاس؟؟؟
.jpg)
.jpg)

